محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
67
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
خلاق المعانى فرمايد : شعر تا درين شهر آمدم از بس اوام * من رهى بفروختم كاشانه را « 1 » و ابام نيز گويند . اندام - كارى آراسته و بنظام باشد چنان كه گويند اين كار باندامست . و بدن را نيز گويند . مثال اين معنى شيخ سعدى فرمايد : شعر اندام تو خود حرير چين است * ديگر چكنى قباى اطلس و بمعنى نظام و آراستگى - و عضو نيز به نظر رسيده در « 2 » بعضى از نسخ . مؤيد اين هر دو معنى حكيم سوزنى گويد : شعر چون سخن در نظر از لطف تو اندام گرفت * بعدم باز رود خصم تو اندام اندام و در فرهنگ بمعنى ادب و روش - و بمعنى فضاى خانه نيز آورده . مثال ادب جمال الدين عبد الرزاق فرمايد : شعر سر كو نه باندام كند بندگى تو * آرند بدان سر سه طلاقى بشش اندام « 21 » استم - [ بكسر همزه ] جور باشد و [ بحذف همزه « 22 » ] نيز گويند . مثالش منوچهرى فرمايد : شعر آخر ديرى نماند استم استمگران * زانكه جهان آفرين دوست ندارد ستم اهرم - [ به وزن مرهم ] در فرهنگ بمعنى چوبى سرگرد « 3 » كه ديگ هريسه بدان برهم زنند آمده . مثالش شاعر گويد : شعر اى يار هريسه پز « 4 » مح غم خود * انديشه نمىكنى ز بيش و كم خود خواهم كه تو شب خواب كنى من تا روز * بر ديگ هريسهات زنم اهرم خود آزرم - عدل و انصاف و حيا و نگاهداشت و نرمى « 5 » بود . مثال عدل و انصاف شيخ نظامى فرمايد : بيت كاى ملك آزرم تو كم ديدهام * از تو همه ساله « 6 » ستم ديدهام مثال حيا خسرو گويد : شعر چو بازار تمنا گرمتر گشت * دلم ز انديشه بىآزرمتر گشت مثال نگاهداشت شيخ نظامى فرمايد : شعر صواب آنچنان شد كه آرم شتاب * كه آزرم دشمن نباشد صواب و در فرهنگ بمعنى راحت و سلامت آورده و « 7 » مثالش اين بيت شيخ نظامى آورده : دو كس را روزگار آزرم داده است * يكى كو مرد و ديگر كو نزاده است و نام دختر پرويز كه آزرمىدخت نيز گويند مثالش به اين معنى « 8 » فردوسى گويد : شعر يكى دخترى بود آزرم نام * ز تاج بزرگان شد او شاد كام
--> ( 1 ) « الف » « س » : كاشانهء . ( 2 ) « س » « ن » : و در . ( 3 ) ب : سركژ . ( 4 ) « الف » : بر هريسه . ( 5 ) اين كلمه در « س » و « الف » نيست . ( 6 ) « الف » « س » : سال . ( 7 ) حرف واو از « الف » است . ( 8 ) در « الف » و « س » سه كلمهء اخير نيست . ( 21 ) در برهان قاطع معنى زيبا و زيبايى نيز بدان داده شده است . ( 22 ) يعنى : ستم .